تبليغاتX
عشق

عشق

کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و …

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم .

آری ،

سکوت  پُر بهتر از فریاد تو خالی ست !

دنیا را ببین …

بچه بودیم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ایم از چشم هایمان می آید !

بچه بودیم دل دردها را با هزار ناله می گفتیم !

همه می فهمیدند …

بزرگ شده ایم …

درد دلمان را به صد زبان ، به کسی می گوییم …

و هیچ کس نمی فهمد !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:47 توسط مینا

بر سر سنگ مزارم بنويس:

زير اين سنگ جواني خفته ست

با هزاران اي كاش

و دو چندان افسوس

كه به هر لحظه عمرش گفته ست

بنويس:

اين جوان بر اثر ضربه ي كاري مرده ست ...

نه بنويس:

اين جوان در عطش ديدن ياري مرده ست ...

جلوي روز وفاتم بنويس:

روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار

روز پژمردن گل فصل بهار

روز اعدام جنون بر سر دار

روز خوشبختي يار ...

راستي شعر يادت نرود

روي سنگم بنويس:

آي گلهاي فراموشي باغ!

مرگ از باغچه كوچكمان مي گذرد داس به دست

و گلي چون لبخند مي برد از بر ما

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:31 توسط مینا

هوای دلم

هوای حوصله ام 

هوای تنهائی ام... 

همه ی هوا ها 

بس ناجوانمردانه ابریست...

شجاعت می خواهد

وفادار احساسی باشی که می دانـــی

شکست می دهد روزی نفس های دلت را

نفست باران است
دل من تشنه ی باریدن
دل بی چتر مرا مهمان کن . .
 
 
پیچک احساس

 همیشه هم شاعرانه و خیال انگیز نیس؛

 گاهی می پیچد دور گلوی آدم

 و خفه اش می کند!!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:6 توسط مینا

دیشب بارانی بودم

خیس خستگي

خسته تر از بالهای چکاوک

سالهاست

گرد خوابهایم پر می زنم

تا ببینمت

چندی است خوابت مرا ترک کرده...

دیشب بارانی شدم

بیشتر از نگاهت

گویا نگاهت هم مرا ترک کرده...

من خیس خستگي ام

بیا و دستانت را

چتر خیل خستگي هایم کن

شاید شبی

خوابت را دیدم...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 21:25 توسط مینا

 

از من فاصــــــــــــله

بگـــــــــــــیر

هر بار که به من نزدیک می شوی

باور می کنم

هنوز می شود زندگی را دوست داشت

از من فــــــــــــاصله بگـــــــــــــیر

خسته ام از امــــــــیدهای کــــــوتاه

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 21:6 توسط مینا

امشب دوباره دلم گرفته است.

گویی ابرهای تیره غم, نوید بخش طوفانی بزرگ است

 که سیل آسا خواهد بارید و خانه خشتی دلم را ویران خواهد کرد.


اما مرا ترسی از سیل در دل نیست زیرا خانه دل من

جز ویرانه ای ماتم زده و تلی از خاکستر چیزی نیست.


براستی که ویرانه را چه باک از ویرانی , مشتی خاکستر را

چه باک از طوفان و چند تکه سنگ را چه باک از سیل ...

هوای دلم ابری است , باران خواهد بارید ,

بارانی شدید و سرد بر پیکر نیمه جان دلم.

ببار ای باران ...

ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت

ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی

ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد

ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است

ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی

ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با خود ببر ...

ببار ای باران ...

ببار که از بارش تو من شادم

ببار که عطر تو را می طلبم

ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود

ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش

ببار که دلم دلتنگ اوست

ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم

ببار ای باران . .

شرمنده که به هیچ کس سر نزدم و نظرها رو بدون اینکه سر بزنم تایید کردم

سرماخوردم در حد المپیک...

امروز سودابه و مریم رفته بود مسافرت یه روزه نرفتم مغازه از اداره مستقیم اومدم خونه

وقت کردم بیام سر بزنم ولی وبلاگتون نتونستم بیام

شررررررررررررررررمنده

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:10 توسط مینا|

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:58 توسط مینا|

آب و هوای دلم آنقدر بارانیست

که رخت های دلتنگی ام را

مجالی برای خشک شدن نیست....

اینگونه است که دلم برایت همیشه تنگ است....

*************************

آنقدر غرق در آهنگ صدایش بودم که......

ندیدم تنهام......

و صدای باد است که .....

به من می گوید:

او دلش با دیگریست

تو کجای کاری.....!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 14:36 توسط مینا

خیلی وقته نیستم میدونم حق دارید بگید بی معرفت شدم

داشتم سال پیشم و امسال با هم مقایسه میکردم خیلی فرق کرده خیلی زیاد

پارسال این موقع مثلا ارشد داده بودم با سودابه توی فکر رفتن جنوب بودیم

الان سودابه تنهایی تو فکر رفتن جنوبه... ....... و من .....

توی فکر پرونده نوشتن و کار و کارم

فکر پیدا کردن ساعتی برای خواب............ فکر پیدا کردن ساعتی برای فکر ....

فکر پیدا کردن کمی فرصت برای دیدن تلوزیون۰۰۰۰۰

مرسی از اونایی که وقتی نبودم بهم سر زدن و شرمنده از اونایی که

نتونستم بهشون سر بزنم یکی گفته بود چه حس سردی اینجاس

موافقم این مدت هر وقت خودم وبلاگمو باز میکردم این حس سرد رو با تمام

وجودم حس میکردم...............

توی این چند ماه خیلی سرم شلوغ بود خیلی ها درکم نکردن

امیدوارم شماها درکم کنید

و غیبتمو به پای بی معرفتی نزارید تازه دو سه روزه که کارام سبک شده

اونم فقط خواب بودم

الان قصد نوشتن نداشتم ولی یهو به سرم زد بنویسم بعد این

سعی میکنم بیام تا جایی که بتونم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 14:11 توسط مینا|

معلمی در کلاس به دانش آموزان گفت :

دو خط موازی رسم کنید  دو خط موازی روی کاغذ ترسیم شد ...

دو خط موازی ترسیم شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .

و در همان یک نگاه قلبشان تپید. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت :

ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم.و خط دومی از هیجان لرزید .

خط اولــــــــــی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .

من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده

و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .

خط دومــــــی گفت :

من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گــــــــل ســـــــــرخ شوم ،

یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود .

خط دومــــــی گفت شنیدی کــــــه چه گفتند :

 هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نــــــمی رسیم... و دوباره زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم .

بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .

خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند

از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند

و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند …

از صحراهای سوزان

از کوهای بلند

از دره های عمیق

از دریـــــــاها

از شهرهای شلوغ

سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .

هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند .

 شما همه چیز را خراب میکنید.

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .

اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ،

دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتــــــــان بی درمان است .

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید .

اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ،

همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید

رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان .

دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند

نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم … جمع نقیضین محال است .

و بالاخره به کــــــــــودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسید .

نه در دنیای واقعیات .

آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .

اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .

« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : این بی معنیست .

خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟

خط اولی گفت : این که به هم برسیم .

خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود

و بر بومش نقاشی میکرد .

خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .

خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت

و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت

 سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 8:38 توسط مینا|

سلام خوبید؟ بچه ها یه سال گذشت!!!

از چی؟؟؟ از ورود من به جمع وبلاگ نویسان یه سال گذشت!!

۹ مهر ۱۳۸۹ اولین اپم بود!!!

از خیلی چیزها یه سال گذشت!!! از غم هام یه سال گذشت!!

از غصه هام یه سال گذشت!! از شادیهام یه سال گذشت!!!

از همه مهم تر یه سال از عمرم گذشت!!!

توی این یه سال اتفاقهای زیادی واسم افتاد که اکثرشون متاسفانه تلخ بود

تلخ یا شیرین گذشت!!! همیشه میگن عمر زود میگذره

ولی این یه سال واسه من عمری بود .....

میخوام یه آهنگ از سلطان غم بزارم کسی که آهنگاش با اینکه تلخه ولی

همیشه آرومم میکنه آهنگ بی وفا از مجید خراطها آهنگشم گذاشتم

وبلاگم میتونید گوش کنید بچه ها نه حالشو دارم نه حوصله اشو که بیام بگم آپم

شاید بیام شاید نه!! اگه نیومدم بگم آپم به بزرگی و مهربونیه خودتون ببخشید

بي وفا عشق من

به خدا اشك من

مي مونه رو گونه م

تا بيايي پيش من

رفتي و بعد تو

چه زجري كشيدم

هنوز تار موت و

به دنيا نمي دم

تو رو به خاطراتمون

تو منو بي خبر نذار

تو رو به اشكمون قسم

منو چشم به در نذار

باشه ميرم از پيشت

خداحافظ عشق من

ببخش روي نامه هام

باز چكيده اشك من

دلت موندني نبود

خداحافظ عشق من

حالا كه نموندي

بگو از من چي ديدي

چه ساده نشستي

چه ساده پريدي

بغضمو وقت جدايي

هي نگه داشتم به سختي

حتي واسه دلخوشيم هم

دسته گل ندادي رفتي

پس بذار روي ماهتو

دم آخر نگاه كنم

سخته با خاطراتمون

با دل خون وداع كنم

وقت رفتنت نبود

خداحافظ عشق من

دلت ميشكنه يه روز

مي دوني قدر اشك من

سخته گفتنش ولي

خداحافظ عشق من

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 9:37 توسط مینا|

با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تودست من

من بچه بودم اونم بچه بود، سرمو بالا کردم سرشو بالا گرفت

دید که منو میشناسه ،خندیدم

گفت: دوستیم گفتم : دوستِ دوست

گفت: تا کجا گفتم : دوستی که تــــــــــــــــــــا نداره

گفت: تا مرگ ، خندیدم گفتم: من که گفتم تا نداره

گفت: باشه تا پس از مرگ گفتم: نه نه نه نه تـــــــــا نداره

گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس ازمرگ

بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه من و تو باهم دوستیم

خندیدم گفتم : تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تــــــــــــا بزار

اصلاً یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم

نگاهم کرد نگاهش کردم باور نمی کرد

می دونستم اون میخواد دوستی ما حتماً تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهمید.

گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم. گفتم : باشه تو بزار

گفت: شکلات. هربارکه همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من

گفتم: باشه.

هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی دوستیم، دوستِ دوست

من تندی شکلاتمو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و تند و تند می خوردم.

میگفت شکمو ، تو دوست شکموی منی

و شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ.

میگفتم بخورش، میگفت تموم میشه؛میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچکدوم ازشکلات هاشو نمیخورد

من همه شکلات هامو خورده بودم

گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه بخوره چی ؟ میگفت مواظبشون هستم

میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم

و من شکلاتهامو میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه نه نه تا نه!

دوستی که تــــــــــــــــــــا نداره

...


یک سال ؛ دوسال؛ چهار سال؛ هفت سال؛ ده سال؛ بیست سال شده

اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم

من همه شکلات هامو خوردم ، اون همه شکلات هاشو نگه داشته

اون آمده تا امشب خداحافظی کنه؛ میخواد بره ، بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود برمیگردم ، من که میدونم میره و برنمیگرده

یادش رفت شکلات به من بده ، من که یادم نرفته

یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه

یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم:

اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت، یادش رفت بود که صندوقی داره

هر دوتا رو خورد

خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره

میدونستم دوستی اون تــــــــــــــــــــا داره مثل همیشه

خوب شد همه شکلات هامو خوردم

اما اون هیچ کدومشو نخورده!

حالا با یه صندوق پراز شکلات های نخورده چی کار میکنه...

واستون آهنگشم گذاشتم

نمیدونم الان دارید همزمان میشنوید یا نه!!

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 17:3 توسط مینا|

تو ازم گذشتي اما ،

چرا چشات هي مي بارن ؟!

توي شهر صورتت باز ،

سيل دل تنگي مي يارن

چرا وقتي كه نگاهت ،

رد ميشه از تو نگاهم

اين يه جمله جا ميمونه ،

كه منم يه بي پناهم ؟!

تو مگه خودت نخواستي ،

عمر بودنم تموم شه

كه همه خاطره هامون ،

خالي از رنگ و نشون شه

تو كه رفتي منم انگار ،

گم شدم تو دل جاده

يه مسافر غريبم ،

ميون غربت جاده

تك تك خاطره ها تو ،

توي جاده جا مي ذارم

به خودم دورغ مي گم كه ،

تو رو ديگه دوس ندارم

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 16:21 توسط مینا|

ابر هست !

 

باران هست !

 

من هستم !

 

تو نیستی !

 

این شب ها

 

بدون تو

 

شبیه آدم برفی شده ام !

 

با شال گردن ِ خاطراتت !

 

آنقدر در نبودت یخ زده ام که

 

با آفتاب مرداد نیز

 

آب نخواهم شد !

 

می دانم

 

می دانم بُهت زده خواهی شد

 

وقتی مرا ببینی !

 

با این همه

 

دلم تنگ است

 

برای روزهایی که ندیدم !

 

برای حرف هایی که نزدم !

 

برای...

 

دلم روزهای خوب می خواهد !

 

روزهایی که آرزو شدند...


نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 19:51 توسط مینا|

امشب دوباره دلم گرفته است.

گویی ابرهای تیره غم, نوید بخش طوفانی بزرگ است

که سیل آسا خواهد بارید و خانه خشتی دلم را ویران خواهد کرد.

اما مرا ترسی از سیل در دل نیست

 زیرا خانه دل من جز ویرانه ای ماتم زده و تلی از خاکستر چیزی نیست.

براستی که ویرانه را چه باک از ویرانی ,

مشتی خاکستر را چه باک از طوفان

و چند تکه سنگ را چه باک از سیل ...

هوای دلم ابری است ,

باران خواهد بارید ,

بارانی شدید و سرد بر پیکر نیمه جان دلم.

ببار ای باران ...

ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت

ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی

ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد

ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است

ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی

ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با خود ببر ..

ببار ای باران ...

ببار که از بارش تو من شادم

ببار که عطر تو را می طلبم

ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود

ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش

ببار که دلم دلتنگ اوست

ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم

ببار ای باران . . .

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 17:29 توسط مینا|

لطفا روی لینك زیر رفته و به گزینه خلیج فارس رای بدهید

واجب شرعی و ملی است

زیاد طول نمیکشه فقط دوتا کلیک ولی

خیلی چیزا رو ثابت میکنیم!

 لینک خلیج همیشه فارس 

مرسی آقای رئیسی

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:33 توسط مینا

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشه

بذار چشمات و خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یکم

یه امشب غرور و بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه ها تو تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاری تو

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 15:48 توسط مینا|

 

دستمال کاغذی به اشک گفت : قطره قطره‌ات طلاست 

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی ؟

عاشقم ! با من ازدواج می‌کنی ؟

اشک گفت :  ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی !

تو چقدر ساده‌ای ! خوش خیالِ کاغذی ! 

توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی 

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی 

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست ! تو فقط دستمال باش ! 

دستمال کاغذی ، دلش شکست 

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست 

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد 

آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد ، مثل تکه‌ای زباله شد 

او ولی شبیه دیگران نشد ، چرک و زشت مثل این و آن نشد 

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال 

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت 

چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت 

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 19:12 توسط مینا|

تو را گم کـــ ـــــرده ام امـــ ــــروز

 

و حالا لـــ ـــحظه های من

 

گرفـــ ـــتار سکوتـــ ــــی  سـرد و سنگیـــ ــــن اند.

 

و چشمانــ ــم که تا دیروز به عشــــ ــــقت می درخشیدند

 

نمی دانـــ ـــی چه غمگیـــ ـــن اند...

 

چراغ روشــــ ــــن شب بـــــــ ــــود

 

برایــــ ــــم چشمهــــ ــــای تو

 

نمی دانــــ ـــــم چه خـــ ــــواهد شد...

 

پر از دلـــ ــــشوره ام

 

بـــــ ــــی تاب و دلگــــ ــــیرم 

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 15:10 توسط مینا|

دل من باز گریست

 

قلب من باز ترک خورد و شکست

 

باز هنگام سفر بود و من

 

از چشمانت میخواندم که به آسانی

 

از این شهر سفر خواهی کرد

 

و نخواهی فهمید بی تو این باغ

 

پر از پاییز است

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 12:26 توسط مینا|

امشب که زخم های دلم گریه می کند

تنها ولی برای دلم گریه می کند

هم اشک ها به گریه مجالی نمی دهند

هم زخم ها به جای دلم گریه می کند

در این سکوت غم زده فریاد بی کسیست 

پیوسته با صدای دلم گریه می کند

دیگر به خاطرات تو دلخوش نمی شوم 

هر چند که پا به پای دلم گریه می کنند

 بر من مگیر خورده که دلدادگان شهر

هرشب به های های دلم گریه می کنند 

کار من از طبیب گذشته ست و دشمنان

 بر درد بی دوای دلم گریه می کنند

حالا که عشق بود و نبود مرا گرفت

 پیر و جوان برای دلم گریه می کنند

آب از سرم گذشته واین تکه ابر ها

 دارند در عزای دلم گریه می کنند

فریاد عشق می شوم و شاعران شهر

شب ها در انزوای دلم گریه می کنند

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 12:19 توسط مینا|

خدایا ؛

 

کسی را که قسمت کس

 

دیگریست،

 

سر راهمان قرار نده

 

تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد

 

و روزهای خوشش برای دیگری

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 13:47 توسط مینا|

بازم نگاه حسرت، به سمت آسموناست

به چشمک ستاره، تو شهر کهکشوناست

پرنده های خسته، امشبو بی قرارن

واسه دلای عاشق، شب، شب آرزوهاست

امشبو هر جا هستی، بیا و مهربون باش

با پیچکای زخمی ، یه ذره همزبون باش

واسه چشای قرمز، از ته دل دعا کن

رو برگ غم گرفته، ببار و آسمون باش

امشبو تا سپیده، بغضو نذار بمیره

اشکاتو غیر مهتاب، هیچکی نذار ببینه

اگه ستاره هارو، رو گونه هات میبینی

امشبو مطمئن باش، بارون میخواد بگیره

به فکر آدمای، خسته و آسمون جل

به یاد بچه های، یتیم و بی تحمل

به خاطر کسی که، قبری هنوز نداره

با شاخه های دستات، بزن به آسمون پل

امشبو تا همیشه، منتظرش می مونیم

واسه طلوع سبزش، شعر خدا میخونیم

تو آسمون کرکس، مشکله زنده بودن

تا شهر صبح رفتن، سخته ولی می تونیم

بازم نگاه پیرم، به سمت آسموناست

دستای پینه بسته، مثل همیشه بالاست

هوای قلبم ابری، دلم گرفته امشب

وای که چه بیقرارم، شب، شب آرزوهاست

بچه ها آرزتون توی این شب چیه؟؟؟؟؟؟؟

اعمال این روز رو توی ادامه ی مطلب واستون گذاشتم

مینا رو فراموش نکنید

التماس دعا


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 9:42 توسط مینا|

امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم

 

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند…

 

تا بدانی که بی تو چه میکشم

 

کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو

 

رودی از اشک به راه انداخته ام….

 

و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من

 

به تو این پیغام را می رساند که:

 

امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته

 

در حال فرو ریختن است

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 13:43 توسط مینا|

سلام

اگه گفتید امروز اینجا چه خبره؟؟؟

عجله نکنید  صبر کنید

چون خبر طولانی و بود کلشو گذاشتم ادامه ی مطلب

بدوووووووووووو ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 0:48 توسط مینا|

سلام بچه ها خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 اومدم زیاد طول نکشید نبودنم!!!!!!!!!!

هر چی فکر کردم با چی آپ بشم دیدم موضوع بهتری از عشق نمی تونم پیدا کنم

ما آدما عشق رو واسه خودمون سخت کردیم گاهی چنان بهونه هایی میاریم

واسه فرار از عشق که واقعا خنده دارن هزارتا دلیل میارم تا از عشقمون فرار کنیم

سن قیافه موقعیت تحصیلات فرهنگ خانواده گی و دوری شهر و ....

دلایل زیادی که توجیح کنیم ما به درد هم نمیخوریم و سالیانی با یاد و خاطر کسی زندگی کنیم

که واقعا دوسش داریم من نمیگم اینا لازم نیست لازمه ولی اینا باعث نمیشه

که 2نفر کنار هم خوشبخت نباشند و نتونن زندگی کنند شاید بهترین زندگی رو داشته باشند

الان میخوام یه داستان تعریف کنم داستان عشقی میان پلنگ و دختری چشم سرخ به نام مینا

که می تواند به یکی از زیباترین داستانهای رمانتیک جهان باشه شاید الان بخندید بگید

عشق میان انسان و حیوان! مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟ آره چرا نشه میشه

عشق به اینجور مسائل کاری نداره یهو به خودت میای میبنی عاشقی!!

 حالا مهم نیست طرفت کیه مهم اینه که عاشقی!

این داستانه عاشقانه در حدود صد سال پیش میان سالهای ۱۲۷۵تا۱۲۸۵

در یکی از روستاهای ییلاقی مازندران به نام کندلوس در کوهستانهای چالوس در میان

جنگلهای انبوه اتفاق افتاده اگه همه مینا بودند و همچنین عشقی داشتند و

درواقع مقابل عشق ولی اما نمیاوردند دنیا چقدر زیباتر بود پیرمردها و پیرزن های

کندولوس ۷۰ تا ۸۰ سال پس از ماجرا وقتی از عشق این دو تعریف می کردند

از اندوه مینا و ستمی که بر او شده بود زیر گریه می زدند و به سینه خود می کوبیدند

حالا بچه اگه دوست داشتید بدونید این داستان چیه برید ادامه ی مطلب و بخونید

که چی شد و عاشق شدند و چی شد که این داستانم مثل همه ی داستانهای

عشقی تلخ تموم شددیگه همه عادت داریم عشق با تلخی باشه چون نباشه 

عشق نیست دیگه!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 15:21 توسط مینا|

سلام واسه یه مدتی خداحافظ

نمیدونم چرا میرم

نمیدونم.................

میام شاید یه روز دیگه شاید دو روز دیگه شاید یه ماه دیگه و شاید.....

خودمم نمیدونم واسه چی اومدم واسه چی میخوام برم و واسه چی دوباره برمیگردم

فعلا فقط حس رفتن دارم....................

راستی اونایی که واسم شماره تلفن گذاشته بودید

شرمنده اتونم اشتباهی اومدید اینجا بنگاه دوست یابی نیست

یه جایی واسه نوشتن چیزایی که دوس داشتم

به دلم میشست اونایی که میگین مطالبم پخته نبود

اینا یه سری نوشته بود که من دوسشون داشتم هیچکدوم هم نوشته خودم نبود همین!

اونایی که خواسته یا ناخواسته ازم دلخورید شرررررمنده ببخشید

اونایی که بهم لطف داشتن بهم سر زدن ممنونم ازتون

به طوری مینویسم انگار دارم وصیت میکنم نه اصلا!

آپ نمیشم ولی اینجا هستم نظراتتونو میخونم ومیام بهتون سر میزنم ولی فعلا آپ نمیکنم

کاش می تونستم کل حسم رو بنویسم ولی..............

همیشه از بودن تو اینجا و نوشتن یه حس خوبی بهم دس میداد

ولی الان حس خوبی ندارم میرم تا...............

به قول مجید خراطها

خدانگهدار عزیزم

دارم میرم از این دیار........

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 10:13 توسط مینا|

سهراب گفتی: چشمها را باید شست...      شستم ولی.............!

گفتی: جور دیگر باید دید............       دیدم ولی............!

گفتی زیر باران باید رفت....        رفتم ولی.....!

او نه چشمهای خیس و شسته ام را...

نه نگاه دیگرم را...       هیچ کدام را ندید!!!!!

 فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

" دیوانه ی باران ندیده!!!!"

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 16:29 توسط مینا|

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم

غیر تو که دوری از من دل به هیچ کس نبستم

هر ترانه یاد من باش

بی بهانه یاد من باش

وقت بیداری مهتاب

عاشقانه یاد من باش

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 15:20 توسط مینا|

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده ی پاک

آسمون آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خیلی سخته آدم دوست داشته باشه سال جدید رو به عزیزانش تبریک بگه

ولی به هر دلیلی نتونه!      عیدت مبارک

سال جدید رو به همتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید

سال ۸۹ واسه من اصلا خوب نبود از لحظه تحویل سالش بد بود تا حالا

 موقع تحویل سال دعا کنید این سال واسم خوب باشه

نه تنها واسه من واسه همه خوب باشه

حس عجیبی دارم دلم هم بدجور گرفته

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 8:33 توسط مینا|


آخرين مطالب
» کاش کودک بودیم....
» بنویس یادت نره حتما بنویس
» شجاعت میخواهد....
» شاید شبی خوابت رابینم....
» از من فاصله بگیر
» ببار ای باران.....
» گل مینا
» باز باران......
» سلام...
» دو خط موازی

Design By : Pichak